کی اشکاتو پاک می کنه؟

بهای نیکی

بزرگی داد یک درهم گدا را

که هنگام دعا یاد آر ما را

یکی خندید و گفت این درهم خرد

نمی‌ارزید این بیع و شرا را

روان پاک را آلوده مپسند

حجاب دل مکن روی و ریا را

مکن هرگز بطاعت خودنمائی

بران زین خانه، نفس خودنما را

بزن دزدان راه عقل را راه

مطیع خویش کن حرص و هوی را

چه دادی جز یکی درهم که خواهی

بهشت و نعمت ارض و سما را

مشو گر ره شناسی، پیرو آز

که گمراهیست راه، این پیشوا را

نشاید خواست از درویش پاداش

نباید کشت، احسان و عطا را

صفای باغ هستی، نیک کاریست

چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را

به نومیدی، در شفقت گشودن

بس است امید رحمت، پارسا را

تو نیکی کن بمسکین و تهیدست

که نیکی، خود سبب گردد دعا را

از آن بزمت چنین کردند روشن

که بخشی نور، بزم بی ضیا را

از آن بازوت را دادند نیرو

که گیری دست هر بیدست و پا را

از آن معنی پزشکت کرد گردون

که بشناسی ز هم درد و دوا را

مشو خودبین، که نیکی با فقیران

نخستین فرض بودست اغنیا را

ز محتاجان خبر گیر، ایکه داری

چراغ دولت و گنج غنا را

بوقت بخشش و انفاق، پروین

نباید داشت در دل جز خدا را

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:16  توسط آریوبرزن | 

سال نو
سلام

سال نو برهمگی مبارک

سال "حماسه ی سیاسی- حماسه ی اقتصادی"

سالی که معلوم نیست آبستن چه اتفاقات خوشایند یا ناخوشایندی باشد.

سالی که نکوست...

از "بهار"ش پیداست؟

خدابه خیرکنه...

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:4  توسط آریوبرزن | 

درخت بی بر

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز

از جور تبر، زار بنالید سپیدار

کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی

از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار

این با که توان گفت که در عین بلندی

دست قدرم کرد بناگاه نگونسار

گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس

کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار

تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش

شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار

دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت

بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار

آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی

اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار

هر شاخه‌ام افتاد در آخر به تنوری

زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار

چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید

در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار

از سوختن خویش همی زارم و گریم

آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار

کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام

کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار

خندید برو شعله که از دست که نالی

ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار

آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد

فرجام بجز سوختنش نیست سزاوار

جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان

ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار

از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل

کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار

آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت

روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار

از روز نخستین اگرت سنگ گران بود

دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار

امروز، سرافرازی دی را هنری نیست

میباید از امسال سخن راند، نه از پار

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:4  توسط آریوبرزن | 

اشک یتیم

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:55  توسط آریوبرزن | 

جوجهٔ نافرمان

گفت با جوجه مرغکی هشیار

که ز پهلوی من مرو به کنار

گربه را بین که دم علم کرده

گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت

تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست

به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست

فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر

آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست

گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد

مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال

ناله‌ها کرد زد بسی پر و بال

لیک چون گربه جوجه را بربود

نالهٔ مادرش ندارد سود

گر تضرع کند وگر فریاد

جوجه را گربه پس نخواهد داد

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:53  توسط آریوبرزن | 

متن شعر کی اشکاتو پاک میکنه

كي اشكاتو پاك ميكنه

شبها كه غصه داري

دست رو موهات كي ميكشه

وقتي منو نداري؟

شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره

از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟

از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟

كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد

شب برسه به فردا

كي از سرود بارون

قصه برات ميسازه

از عاشقي ميخونه

وقتي كه راه درازه

كي از ستاره بارون

چشماشو هم ميذاره

نكنه ستاره يي بياد

ياد تو رو نياره

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 11:42  توسط آریوبرزن | 

سال 1390 مبارک
سلام.

سال نو مبارک.

امیدوارم سال ۱۳۹۰ برای همه سالی پراز پیروزی و شادکامی باشد

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت 2:12  توسط آریوبرزن | 

بازی تمرکز حواس
این بازی رو اگه بتونید تا حداقل سی ثانیه ادامه بدید یه نابغه هستید.

گفته شده که خلبانان ارتش آمریکا رکورد یک دقیقه رو بدست آوردند.

باید ماوس رو روی مربع قرمز وسط نگه دارید و سعی کنید با مربعهای آبی یا دیواره ها برخورد نکنید.

آدرس بازی:

http://blogers.ir/cod/js-games/tamarkoz/game.htm

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:22  توسط آریوبرزن | 

عکس
دانلود عکس

دانلود

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 20:37  توسط آریوبرزن | 

داستانک ها
امروز بعداز مدتهابه دوستای قدیمیم تو نت سر زدم

حیفم اومد این لینکو نزارم:

http://www.dj0o0.blogfa.com/post-152.aspx

بخونید حتما لذت میبرید (البته اگه قبلش چند دقیقه ای فکر کنید).

بعدشم تو فیلم DR.hitch یه جمله ی جالب بود که مینویسمش:

"زندگی به اندازه ی اون نفسهایی که میکشی نیس بلکه به اندازه ی اون لحظاتیه که نفست رو بند میاره."

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:26  توسط آریوبرزن |