آدمها و کتابها

    سلام

            آدمها مثل كتابها هستند

                            ((دكتر قيصر امين پور))

 

           ¨ بعضي از آدمها جلد زركوب دارند.بعضي جلد ضخيم وبعضي جلد نازك.بعضيها اصلآ جلد  ندارند.

 

          ¨ بعضي از آدمها با كاغذ كاهي ونامرغوب چاپ مي شوند وبعضي با كاغذ خارجي.

 

          ¨ بعضي آدمها ترجمه شده اند و بعضي آدمها تفسير مي شوند.

 

          ¨ بعضي آدمها تجديد چاپ مي شوند وبعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي ديگرند.

 

          ¨ بعضی آدمها صفحات سياه وسفيد دارند وبعضي از آدمها صفحات رنگي وجذاب.

 

         ¨ بعضي از آدمها تيتر دارند، فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشته اند :حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است.

 

          ¨ بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش ميرسند.

 

         ¨ بعضي از آدمها بعداز فروش پس گرفته نمي شوند.

 

         ¨ بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت.بعضي از آدمها را مي شود توي جيب گذاشت وبعضي ها را توي كيف.

  

         ¨ بعضي از آدمها نمايشنامه اند ودر چند پرده اجرا مي شوند.بعضي از آدمها فقط جدول سرگرمي وبعضي‌ها معلومات عمومي.

 

          ¨ بعضي از آدمها خط خوردگي و خط زدگي دارند وبعضي از آدمها غلط چاپي فراواني دارند.

 

          ¨ از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت.

 

          ¨ بعضي از آدمها را بايد چند بار خواند تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.

 

         ¨ راستي شما جزو كداميك از كتابها هستيد؟

 

چندگانه

اکنون آرام بگیر! شنیدم که می گفتی می خواهی تمام روزگار شِرنگِ شِرنگِ این رود مقدس را بشنوی.

اکنون بشنو! صدای دشت و صدای گریه های مرا.

گریه های رود و بانگ بلند زاگرس را. به یاد می آوری؟ کنار چشمه ی انجیر گفتمت: آب گفتی: پیاله اش از مس است گفتم: دستت طلاست. دستم به دستت خورد و لرزیدی.

«رمان مرگ پلنگ»«سید علی صالحی»

-----------------------------------

دو هایکو(شعر کوتاه ژاپنی) از یک سامورایی ناشناس

 

کوشیدن برای پرهیز از اندیشه

خود نوعی اندیشیدن است

پس حتی به «نیاندیشیدن» نیز

نباید اندیشید.

 

از آنجا که طلوع و غروب

برای ماه بی اندیشه یکی است

هیچ بلندای کوهی

نمی تواند دلش را با سایه ای بیازارد.

 

 

 

دنیا

وقتی کوچک بودم می خواستم دنیا را عوض کنم، در دوران نوجوانی گفتم: دنیا خیلی بزرگ است؛ باید کشورم را تغییر بدهم، در جوانی گفتم: باید شهرم را تغییر بدهم، در دوران بزرگسالی گفتم شهرم هم بزرگ است؛ باید محله ام را عوض کنم، در پیری دیدم محله ام هم بزرگ است؛ باید خانواده ام را عوض کنم، اما باز دیدم خانواده هم خیلی بزرگ است، باید خودم را تغییر بدهم؛ موقع مرگ بود که به این فکر افتادم که: باید خودم را تغییر بدهم، اما دیگر دیر شده بود، اگر از همان اول خودم را تغییر داده بودم، هم می توانستم خانواده ام را عوض کنم، هم محله ام را، هم شهرم را و هم کشورم را؛ در نهایت تمام دنیا را می توانستم آن جور که می خواستم تغییر بدهم.

حالم خیلی گرفته

بهترین دوست و همکارم در غم از دست دادن پدرش نشسته، نمیتوانم باور کنم که آن مردی که دو سه بار با او برخورد داشته ام و مثل پدری مهربان با من برخورد کرده بود الان دیگر نیست.

نمی دانم این دنیا به چه دردی می خورد؟ آیا باز هم باید بنشینیم و با هم بجنگیم؟

در سال خروس(مرغ قدیم) باید به چه کاری خودمان را مشغول کنیم؟

بیایید «این ها» را رها کنیم، بیایید بیشتر به فکر آینده باشیم (هرچند که درویشان می گویند :«چو فردا شود فکر فردا کنیم»)، به فکر همدلی، نزدیکی به دیگران، همنوایی با دیگران، این بازیهای سیاسی را رها کنیم،(نه که کاملاً) ولی بیایید بجای فکر کردن به تغییر دنیا، به فکر تغییر دادن خودمان باشیم.( این هم از آن شعارهای  کلیشه ای قدیمی است).

بهرحال...